بحثی در انجمن جامعهشناسی ایران در گرفت با عنوان "نقش دین در تحولات اخیر"، جلسه هماندیشانهای که در آن سارا شریعتی، جواد کاشی، مرتضی کریمی، آقای شفیعی، مهدی مهدوی و حسن محدثی در حضور جمع دیگری از دوستان به گفتگو پرداختند. از دوستان خواهش کردیم که خلاصهای از گفتههای خود را برایمان ارسال نمایند. آنچه میخوانید گزارشگونهای است به قلم خود سخنرانان از آنچه در نشست "نقش دین در تحولات اخیر" رخ داد. یکبار دیگر از تمامی دوستان علاقهمند به این موضوع در خواست میشود در صورت تمایل مطالب خود را برای ما ارسال نمایند.
اولین نوشته، گزارشی است از گفته های محمد جواد کاشی:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقدمه
بحث اينجانب متكي به نقد دو پيش فرض متعارف است:
1. فرض اولويت دين بر سياست در مفهوم اسلام سياسي: در خصوص دين يا اسلام سياسي همواره فرض كردهايم دين بر سياست اولويت دارد و با توجه به سرشت دين سرشت سياست را ميتوان بنيان نهاد. به محض شنيدن عبارت دين سياسي، سياست تحت قلمرو دين به نظر آمده است. با اين پيش فرض، علي الاصول اگر موافق نسبت دين و سياست بودهايم، به اين نتيجه رسيدهايم كه راه رستگاري در حوزه سياست از طريق سياست ديني شده ميگذرد و اگر مخالف اين نسبت بودهايم، بر اين فرض افتادهايم كه بايد دين را از عرصه سياست بزدائيم و تا عرصه سياسي ديني است و دين مستولي بر ان است راه بر هيچ فضيلتي گشوده نخواهد شد.
2. فرض وابسته بودن عرصه سياسي به فضائل غير سياسي: علي الاصول براي عرصه سياسي قائل به هيچ فضيلت خودبنيادي نبودهايم. اگر عرصه سياسي را فضيلتمندانه جستجو ميكردهايم، آن را پيوند پيدا كرده با دين يا الگوهاي ديگر ايدئولوژيك و اخلاقي جستجو ميكرديم، اما اگر از حضور دين در عرصه سياسي خسته شده باشيم، آنگاه اصولاَ طرفدار سياست فضيلتزدايي شده هستيم. فضيلت را به عرصه خصوصي راندهايم و در عرصه عمومي عقلانيت و نفع عمومي را پي گرفتهايم و تلاش كردهايم عرصه عمومي را به كلي خشك و سرد و قاعده مند تعريف كنيم مبادا كه فضيلت پيوند پيدا كرده با عرصه سياسي مقدمه فاشيسم گردد.
اما فرض پيشيني اين گفتار عبارت از آن است كه از هر دو اين دو پيش فرض بايد گذر كرد. نخست آنكه لزوماَ دين يا اسلام سياسي متكي بر پيش فرض اولويت دين نيست. ميتوان به عكس اين رابطه باور داشت و اين چيزي است كه در قرائت روشنفكران ديني غايب بوده است. اگر دين به واسطه نسبتي كه با خداوند دارد بر همه امور اولويت داشته باشد، اما اين اولويت اولويتي وجودشناختي است. اما در عمل و در مقام تحقق الزاماَ اين الويت جاري نيست. ممكن است دين بر سياست به جهات وجودشناختي اولويت داشته باشد، اما عملاَ اين سياست است كه اولي است. به قول اقبال خداوند اگرچه بر انسان اولويت وجودشناختي دارد، اما در مقام معرفت اين انسان است كه بر دين اولويت دارد.
از حيث كلامي، نسبت ميان دين وسياست را با سياق قول معروف نسبت ميان عشق زميني و عشق الهي فهم كنيم. چرا گفتهاند كه عشق زميني مقدمه عشق الهي است. چون در فرايند عشق زميني عاشق از خودمحوريهاي خود خارج ميشود و به ديگري ميپيوندد. اين ديگري است كه فرد را از جزئيت خود و موقعيت خاص خود خارج ميكند و با پيوند با معشوق به حدي از كليت و نفي جزئيت خود واصل ميشود. عشق زميني تجلي اوليه امر كلي نامشروط است كه فرد را از جزئيت و مشروطيت خود خارج ميكند و او را به حدي از كليت واصل ميكند. سياست عاليترين صورت اين كلي نامشروط زميني است. به عبارت سيمون وي، عرصه سياسي عاليترين عرصه تجلي ضمني خداوند در زمين است. سياست عرصه كاليد زميني يافته خداوند آسماني است.
با مقدم فرض كردن حوزه سياست، سياست در كسب فضيلت متكي به دين يا هر مرجع ديگر نيست بلكه خود فضيلت خود را توليد ميكند. فضيلت عرصه سياسي مشاركت گسترده جمعي است. حيات جمعي مسبوق به مشاركت فعال عمومي. اين نوع از سياست فضيلتمندانه سرچشمهاي است كه به همه عرصههاي ديگر فضيلت ميبخشد. شايان ذكر است كه اين فضيلت در ادبيات سياسي مدرن، عموماَ روياروي فردانيت تعريف شد. به طوري كه سياست كلاسيك سياست متكي بر فضيلت و سياست مدرن سياست متكي بر لذت فردي تلقي شد. در يكي سياست در كانون نشست و ديگري در حاشيه. اما در اين روايت متكي بر باورهايي هستيم كه فضيلت سياسي و فردانيت را توامان با يكديگر ممكن ميداند. مثلا در روايت آرنت، مشاركت سياسي نه تنها روياروي فردانيت فردي نيست، بلكه اصولاَ اين عرصه سياسي است كه عاليترين صورت فردانيت را تحقق ميبخشد. اصولاَ فرد در عرصه سياسي است كه به نگرش مستقل خود واصل ميشود، خود را بيان ميكند و مهر خود را بر عالم و آدم ميكوبد.
اين فهم از فضيلت سياسي كه با توام كردن فردانيت و در عين حال دلسپردگي به عرصه عمومي تعريف ميشود، يك مبنا و سرچشمه است. با اين تعريف نسبت ميان دين و سياست ممكن است خوب و فضيلت مندانه فهم شود اما تنها اگر دين متكي به سرچشمه جوشان حوزه سياست باشد و از سرچشمه جوشان آن تغذيه كند. دين در حوزه سياسي نه تنها انباني انباشته از فضيلت براي فضيلتمند كردن حوزه سياست ندارد، بلكه آمده است تا از فضيلت حوزه سياست بهره گيرد و با ايفاي نقش در گشوده شدن فضاي حيات عمومي فضيلتمندانه ظاهر شود. با اين مقدمه ميتوان نسبت ميان جنبش سبز و دين را تبيين كرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط
|
حسن محدثی ( پاسخ به نقد مرتضی کریمی)
1. منتقد می گوید: "بحث فاقد یک ایده مرکزی است".
پاسخ: فکر محوری من ریختن شالودهای معتبر و کارآمد برای ارزیابی دین و دینداری است؛ بهنحوی که هر کسی بتواند با به کارگیری شاخص های ارزیابی و داوری کیفیت دین (به معنای عام کلمه) و دینداری خود را بهنحو انتقادی ارزیابی نماید. یعنی منِ مسلمان هم اسلام را و هم مسلمان بودن خودم را ارزیابی کنم. در دو مقالهی قبلی به تفصیل این مبانی را شرح دادهام (رجوع شود به دو مقالهی "بهدنبال دینشناسی همه گانی دین: سه چهرهی اصلی دین (1) و (2)).
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط
|
حسن محدثی
مقدمه
در نوبت قبلی از پیشنیازهای مربوط به درک و دریافت همهگانی (زبان لازم برای ارائهی یک بحث و نظریه برای همهگان و نوع گزارهها و خاستگاه معرفتی نظریه) سخن گفتم. اینک ابتدا به پیشنیاز دینشناختی میپردازم و سپس به طریقی که برای برآوردن این پیشنیازها میتوان پیمود، اشاره خواهم کرد. در طی توضیح این مباحث، مبانی بحث من بهتدریج ارائه خواهد شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:11  توسط
|
حسن محدثی
در سخن از فرهنگ یونانی، دو چهرهی اسطورهای همیشه در تقابل با هم قرار داده شدهاند: یکی پسر زئوس، دیونوسوس یا دیونیزوس که خدای شراب است و هر کجا که میرود تاک میپرورد و مردمان را از شراب خویش مست میسازد. دیگری، پسر آپولون، یعنی اورفئوس آوازهخوان مقدس و چنگنواز چیرهدست است که افسون آهنگ محزون او همه را مسحور و از خود بیخود میساخت. اورفئوس که همسرش را از دست داده است تا سرزمین مرگ در پی همسر میرود و با آهنگ افسونگر خویش از همهی مجاری هولناکی که نیروهای اسطورهای از آنها محافظت میکنند، میگذرد و حتا هادس خدای سرزمین ظلمات اجازه میدهد که همسرش با او برگردد «منتها به این شرط که تا از آن سرزمین خارج نشده و نور آفتاب را ندیدهاند به هیچرو پشت سر را ننگرد» (لنسلین گرین 1366: 166-165؛ اساطیر یونان. ترجمهی عباس آقاجانی. تهران: سروش). ولی اورفئوس از بیم آنکه همسرش را اجازهی عبور نداده باشند به عقب مینگرد و برای همیشه محبوباش را در سرزمین ظلمات جا میگذارد.
ویل دورانت در گفتوگوی چندجانبهی ساختهگی اما بسی خردمندانه و عالمانه که بهراستی خواندنی است، از دو دین سخن میگوید: دین دیونوسوسی و دین اورفئوسی. دین دیونوسوس دین زندهگی و شادی است: «دیونوسوس نمایندهی شراب بود. چنانکه دمتر نمایندة غلات بود و مانند خدایان نباتی دیگر و مانند زمین به هنگام خزان و بهار میمرد و زنده میشد. مردم در نمایش درام مرگ و بعث او جشن یادبود او را میگرفتند. تئاتر دیونوسوس و تمام شکوه و جلال آیسخولوس و سوفوکلس و اوریپیدیس از این تشریفات حاصل آمد. این نمایشها جزئی از پرستش دیونوسوس بودند و به موضوعی دینی ارتباط داشتند. کمدی از این آداب جشن و سرور برخاسته است. در موکب و دسته های دیونوسوس بالای سر او علایم تناسلی میافراشتند و از این جشن تناسلی که کموس نامیده میشد و با شوخیهای جنسی و آواز توأم بود کلمة کمدی درست شد» (دورانت 1370: 397؛ لذات فلسفه. ترجمهی عباس زریاب. تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی). فریزر در شاخهی زرین بهتفصیل از خدای دیونوسوس سخن گفته است. گزارش او بهخوبی پیوند این دین را با زندهگی و شادی و برخورداری و نعمت نشان میدهد. از توضیحات فریزر درمییابیم که دین دیونوسوسی دین تمدن هم هست: «هم چنین شواهدی اندک اما مهم وجود دارد که دیونیزوس را خدای کشت و غله میدانستند. معتقد بودند که خود وی کشتگری میکند: میگفتند او نخستین کسی است که گاو را به خیش بست و پیش از آن خیش را فقط با دست حرکت میدادند. بعضی ها این سخن را اشاره میدانند بر اینکه گویا خدا به شکل گاوی ... بر بندگانش ظاهر میشده است و بنابراین دیونیزوس با راه بردنِ خیش و همراه آن پاشیدنِ بذر کار کشتگران را آسان کرده است» (فریزر 1384:445؛ شاخة زرین. ترجمهی کاظم فیروزمند. نشر آگاه).
میبینیم که در این دین، همهی نمادهای زنده گی و شادی حضور دارد. دین دیونوسی دین برخورداری از زنده گی است. اما در مقابلِ دین دیونوسوسی، دین اورفئوسی یا به تعبیر دیگر اورفهای قرار میگیرد: «دین اورفهای تعلیم داده بود که رنجهای انسان به علت گناهان تیتانها [از موجودات اسطورهای] ست که بر خدا طغیان کرده بودند. برای کفارة این گناهان اصلی روح در بدن زندانی شد و فقط به وسیلة ریاضات و آداب دینی سنگین میتوان این زندانی را رها ساخت. مردمی که به نعمات این دنیا امیدی نداشتند به این دین جدید با شوق تمام گوش کردند. دین «شهری» و اخلاص و وفاداری قدیمی به دولت شهری از میان رفت و مردم از رستگاری اخروی و تسلیم دنیوی صحبت کردند. حوزة اشباح را واقعیتر از صحنههای شکست دنیوی و جلال و شکوه از دست رفته دانستند» (دورانت 1370: 401).
بدین ترتیب، دین اورفئوسی دین گریز از زندهگی و دنیای مادی و دوتایی دیدن خود و لذا ترجیح روح بر جسم و نادیده گرفتن جسم و امور مربوط به آن است. دین اورفئوسی دین اندیشیدن به عذاب و ترک نعمت و لذایذ دنیوی است. دین اندیشیدن به گناه و دین ریاضتکشی است.
دستهبندی دوتایی با چنین فحوا و محتوایی را در کار دیگران نیز میتوان دید. بهعنوان مثال، هانری برگسون «بین دو نوع مذهب ... به نام مذهب مبتنی بر "فشار" و مذهب مبتنی بر "دعوت" » تمایز قائل میشود (کاسیرر 1360:128؛ فلسفه و فرهنگ. ترجمهی نادر بزرگزاد. مؤسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی). ماکس وبر نیز «میان دین اعتقادی معطوف به رستگاری در آخرت، که عموما بهوجهی زندگی در این دنیا را خوار میشمارد و دین صرفا مناسکی یا شریعتی که دنیا را ارج مینهد و کوشش میکند با آن همسازی یابد، فرق اساسی قائل گردید» (فروند 1383: 168؛ جامعهشناسی. ترجمهی عبدالحسین نیکگهر. تهران: نشر توتیا). علی شریعتی نیز میان دو نوع دین توجیهگر و دین انقلابی یا رهاییبخش و میان دین سرخ و سیاه بر اساس مبانی خاص خودش تمایز قائل شد. پس این نوع تفکیک و تمایز قائل شدن فکر تازهای نیست و صاحبنظران مختلف هر یک بر اساس مبانی خاص خودشان به چنین کاری اقدام کرده اند. من در بحث از سه دین سبز، سرخ، و سیاه قصد داشتم سنخشناسی جامعتر و در عینحال همه کس فهمی را که به خودانتقادی دینی مردمان کمک کند، ارائه کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط
|
مرتضی کریمی
اصولا نقد کردن یک ادعا بسیار آسانتر از طرح آن است. با توجه به این مسآله و برای اینکه بحثی که حسن آغاز کرده و مسآله مهمی در جامعه ایران است بهتر شرح و بسط داده شود، و دست کم برای خود من بهتر درک شود به انتقادات خود ادامه میدهم. من چند ایراد اساسی به نوشته اخیر وارد میدانم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:37  توسط
|
حسن محدثی
سه چهرهی زندگی
راستی زندگی برای هر کسی قیافههای مختلفی را نشان میدهد. اما سه حالت زندهگی را مردم بیشتر و غلیظتر درک میکنند و به قولی طعماش زیر زبانشان میماند. یکی غم و بدبختی و سیاهی و از همه بدتر مرگ. یکی شادی و خوشی و نعمت و برخورداری و جشن و قشنگتر از همه تولد کودکان و بازی کودکان و سرسبزی باغ و فراوانی محصول و خوشی و لذت ازدواج. و سومی سختی زندگی و مبارزه با مشکلات و جنگ و ستیز با دشمنان و آدمهای ظالم و حقخور و دفاع از ناموس و شرافت و خانواده و فامیل و گاهی هم دفاع از کشور. در این حالت سوم آدم میفهمد که گاهی باید آماده باشد جان و زندگیاش را برای زن و فرزند و فامیل یا کشورش فدا کند. آدم می فهمد که باید خون بدهد. باید دربدری بکشد تا اطرافیاناش یا هموطناناش رنگ آسایش ببینند. پس زندگی همانطور که مردم بهدرستی میگویند، صد تا چهره دارد. اما با آن که زندهگی صد تا چهره دارد شاید هم هزار تا چهره اما سه چهره اش را ما معمولا در زندگی خودمان تجربه می کنیم یا از حرف ها و خاطرات پدر و مادر یا برادر و خواهر یا پدر بزرگ و مادر بزرگ و دیگر بزرگان فامیل به آن ها پی می بریم. این سه چهره را گفتم و حالا با سه رنگ بیان می کنم: سبز، سرخ و سیاه. وقتی که شاد و خوشحالیم و از زندگی لذت می بریم و کم و کسری نداریم زندگی سبز است. وقتی که غمگین و ناراحت و مأیوس و دلمرده ایم و از نداری اذیت میشویم و یا در غم عزیزان ماتم گرفتهایم، زندهگی سیاه می شود. اما یک وقتهایی هم هست که کلا متفاوت است. گاهی دوره، دورهی خاصی میشود. مثلا صد سال به صد سال یا پنجاه سال به پنجاه سال آدم هایی ظالم قدرت میگیرند و میخواهند زندهگی ما را سیاه کنند تا زندهگی خودشان سبز شود. گاهی یک محله را میگیرند گاهی یک منطقه را و گاهی یک کشور را. گاهی هم فقط میخواهند زندهگی مرا و خانوادهام را سیاه کنند. من از هر طریق که تلاش میکنم حقام را از حلقوم آن ها بکشم بیرون به نتیجه نمیرسم. مثلا میبینم که مجری قانون نیز مثل خود او فاسد و زورگو است و بهدادم نمی رسد. به هر دری میزنم فایدهای نمی کند. در این مواقع است که چارهای نمیماند و باید تفنگ به دست بگیرم و از خانوادهام یا از محله و فامیلام یا از وطنام دفاع کنم. اینجا دیگر زندهگی نه سبز است نه سیاه. این موقعها زندهگی سرخ است. من هم آماده میشوم خونام را بدهم اما از عزیزانام دفاع کنم. پس زندهگی سه چهرهی اصلی دارد: سبز، سرخ، سیاه. کاشکی زندهگی همهی مردم ایران همیشه سبز سبز باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط
|
مرتضی کریمی
توضیح مسایل ایران از طریق مفاهیم طبقه، دارای گرههای کوری است که از پرداختن به آن در اینجا اجتناب میکنم. اما من نیز موافقم که میتوان با استفاده از تحلیل فرهنگی و ارزشی (عامدا از به کار بردن واژه ایدئولوژی خودداری میکنم) توضیح مناسبتری از وقایع اخیر به دست داد. ضمن تاکید بر این نکته و توجه به اینکه تحلیل حسن محدثی بسیار بدیع و آموزنده است نکاتی را در «انتقاد» به این صورتبندی نظری با شما در میان میگذارم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:27  توسط
|